تبلیغات
رج به رج زندگی






















رج به رج زندگی

اشیانه ای برای روزهای زندگی ام

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.


خیلی فکر کردم
یه هفته بود اسیر این بودم که چی بنویسم و چطور بنویسم
نشد.... هرچه کردم نشد که نشد و تو همه این مدت حجم سبز سهراب سپهری تو گوشم زنگ میزد و امروز دیدم چی و کی بهتر از سهراب سپهری که حرف دل بگه



نوشته شده در جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 01:05 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

از سرویس که پیاده میشی، از زیر گذر مترو رد میشی به بعدش دیگه نیازی به چشمها نیست!!!!
میشه چشمات رو ببندی و به بویاییت اعتماد کنی
هرجایی که دیدی بوی یاس و اقاقی غوغا میکنه و هوای الوده هم تاثیری رو این بود نداره برو داخل کوچه، همینجوری عطر اقاقی رو دنبال کن و جایی که دیدی یاس بیشترین بو رو داره روبه روش من زندگی میکنم
اینروزا روزهای تازه ای هستن، دنیای تازه تری، زندگی نویی
عشخم رو پنج شنبه دیدم، میخواستم همون شب بنویسم اما نت یاری نمیکرد، خیلی خوب بود، حس تازه ای
باورم نمیشد، انگار سالهای سال کنار هم بودیم، همون قاصدک سبک بال همیشگیمون
روزهای عجیبیه، خیلی عجیب
گاهی پر  از خوشی و امید گاهی پر از رنج و اشک
گاهی پر از ارزو و لبخند و گاهی پر از کینه و نفرت
روزهاتون پر از عشق



نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 10:09 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

1
2
3
دیروز اونجا، امروز اینجا
چهار پنج سال پیش ساعت 12 شب سوار قطار شدم و تا خود 4 که برسم خونه اهنگ گوش میکردم و از پنجره بیرون رو نگاه میکردم، ستاره هارو نگاه میکردم و با ماه پیمان میبستم، از مشهد و خاطراتش میگذشتم، از لحظه های خوب و بدش، از پیاده رویهای احمد اباد تا وکیل ابادش، از فردوسی گشتش، از واحد سواریها و کرانچی و ....
امروزساعت 3.5 سوار قطار شدم و موقع غروب خورشید یهو همون اهنگ ابی اومد که اون موقع گوش میکردم، و حالا طلوع خورشید و من به امید ساختن خاطره های خوب، خاطره های تازه
سالها پیش با ماشین پدری میومدم مشهد تا دانشجو بشم و پر از رویاهای شیرین و دست نیافتنی بودم
امروز بعد از ده سال از روزای دانشجویی دنیای واقعیت اطرافم رو دیدم، هرگز فکر نمیکردم روزی اینجا بیستم و از اینجا به پشت سرم نگاه کنم
روزهای سخت، روزهای شیرین و خاطرات مرده...
یک روز اسمون شهرم پر از ستاره و امروز دوباره وارد شهری شدم که بی ستارس...
یک روز فارغ از دنیای بیرون و مشغول شیطنت، امروز اسیر دنیا و ساختن ارامش...
یک روز رویای فردارو ساختن و امروز تلاش برای ساختن فردا...
اومدم خوابگاه، جابجا شدم، لپ تاپم رو باز کردم تا یه شروع دیگه رو با شما جشن بگیرم
برای خودمون، لحظه هامون، شادیهامون و دلخوشیهامون تلاش کنیم
اردیبهشتتون مبارک

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 08:37 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

سکانس اخر زندگی هممون مرگه!!!
دیروز یه بحث جالبی بود که پیشوازش رو نمیگم و نتیجه نهاییش رو اعلام میکنم، بحث این بود که اگر روزی در حال مرگ بودم (تو کما) چند نفر به جز اعضای فامیل پیدا میکنم که برای من گریه کنن، از اینکه قراره نباشم ناراحت بشن و اشک بریزن
تو همین بحثها بودیم که سمیرا یه چیزی گفت که بیشتر به فکر واداشت، عینش رو میذارم

یه روز با دوستم رفتم بهشت زهرا، رفتیم غسال خونه جنازه ها بود که یکی بعد دیگری میومد صدای جیغ و گریه، تو اون هیاهو یه جنازه بود که بالا سرش فقط یکی واستاده بود طوری که نمیتونست اون و حتی از اونجا ببره اونجا بود که گفتیم لاقل باشن کسایی که زیر تابوتمونو بگیرن و خاکمون کنن حداقل چهارتا. تو به گریه کننده فکر میکنی؟!!!!!

این شد فاجعه!!!
امروز بیشتر به فکر رفتم... انقدر ادم خوبی بودم که کسی باشه جنازم رو بذاره تو قبر؟ انقدر ادم خوبی بودم که نه برای مرگم که برای مردنم کسی گریه کنه؟
ادعای خوب بودن ندارم چون مثل همه ادمهای این کره اشتباه کردم، خودخواهی کردم، غیبت کردم، قضاوت کردم!!! با همه این بدیها همیشه سعی ام این بوده که اینکارهارو نکنم، اگه ناخوداگاه یکیش رو انجام دادم همینکه یادم اومده خطاست بیخیالش شدم، تو زندگیم تا اینجا فکر کنم بیش از خودم برای بقیه زندگی کردم، کی کی ازم ناراحت نشه، کی کی کارش درست انحام بشه، کی کی دلش گرفته به جهنم که من کار دارم، کی کی مشکل داشت نرسید بخونه من امشب همراهش باشم به درک که خودم فردا امتحان دارم، کی کی همه دارن پشتش حرف میزنن من نذارم، کی کی رو نباید پیش بقیه کوچیک کنم، نباید بدیهاش رو بگم، بذار خوبیهاش پررنگ کنم به جهنم که شاید من بده بشم

بد بودم اما تلاشم همیشه خوب بودن بوده و امروز فهمیدم اون خداست که کم تورو زیاد میده، خداست که از هر دست بدی از همون دست بهت میده
خیلی از ادمهای این کره خاکی به محض اینکه بتونن جلو پات سنگ میندازن که با کله بخوری زمین
اگه سرپایی به زانو بیفتی، اگه به زانو دراومدی اما هنوز تلاش میکنی با صورت پخش زمین بشی
امروز تو یه لحظه به خاطر همه خوبیهایی که داشتم یه خاک بر سر غلیظ به خودم گفتم!!! فکر میکنم دردناکترین لحظه زندگیم همون نیم ساعتی بود که از هر لحظه ای که برای کسی صرف کرده بودم پشیمون شدم، که از هر بخششی که در قبال کسی انجام دادم پشیمون شدم، که از خودم و زندگیم پشیمون شدم.
حالا میبینم اگه تو هزار هم خوب باشی ادمها انقدر خوب نیستن که به خاطر خوبیهات اشک بریزن
متاسفم، برای ادمهایی که باعث شدن اینقدر حس بد بهم دست بده، برای خودم که به این روزها رسیدم
متاسفم!!!!

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 05:15 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

ما ادمها موجودات خاصی هستیم
رفتاری رو انجام میدیم در قبال ادمهای متفاوت و همون رفتار دلایل متفاتی داره، برای یکی از سر ترحم، یکی از سر عشق، دیگری نوع دوستی و بعدی صرف هم خون بودن
چیزی که همیشه من رو عذاب داده و هرگز نتونستم باهاش کنار بیام عملی هست که کسی از روی ترحم برای من انجام بده
شاید همین موضوع هم باعث شده بار سنگین سختیهای زندگیم رو اول تنهایی به دوش بکشم و وقتی اونقدری قوی شدم که در برابرش مقاومت کنم به بقیه و افراد قابل اعتمادم هم بگم
از ترحم بدم میاد اما نمیتونم به صراحت بگم که اگه کاری رو از سر ترحم انجام دادیم بده، به هر حال گاهی یه عمل خوب انجام میشه در قبال این ترحم که خب خیلی وقتها هم طرف مقابل متوجه این ترحم نمیشه
این که این موضوع رو نوشتم جمله ای بود که درباره برنامه کلاه قرمزی و بنیامین یکی از دوستان گفته بود، که دلش برای بنیامین میسوزه، این برای من خیلی درد داشت به نظرم این ادم شایسته ترحم نیست و بیشتر قابل احترام هست و من به شخصه ترجیح میدم به افتخارش بیستم و کف بزنم، مادر من خیلی تو مود خواننده ها و ترانه ها نیست، وقتی در مورد بنیامین براش گفتم و برنامه رو دید گفت چقدر این ادم قابل احترام هست و نگاهش به بنیامین با نگاهی که به خواننده ها داشت جور عجیبی متفاوت شد

......

ترانه منو تهران سیاوش قمیشی رو هر بار گوش میکنم دلم یه جوری میشه، انگار تهران فقط واژه هست و طبق معمول مثل اکثر اهنگاش پر از حرف و پر از حسهای تازه

.......

در طی یک ماه اخیر جناب بانک تو خریدهای اینترنتی من 130 تومن ازم خورده و برنگردونده، فردا میرم که یه دعوای درست حسابی با درگاه بانک ملت داشته باشم

.....

امروز 14 فروردین تولدهای زیادی تو دوستان و فامیلم هست، داداشم امروز به دنیا اومده به اضافه رفیق قدیمی سمیرا، و ایدا از دوستان خوبم

به مناسبت تولد حسین کیک درست کردم
اینم عکسش





تولدتون مبارک به هر حال

...............

تعطیلات تموم شد، فکر میکنم به خیر
انشالله باقیش هم ختم به خیر بشه
امین

نوشته شده در جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 09:22 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

الوعده وفا
عکس شیرینیها طبق معمول بدون چیده شدن، هفت سین بدون اینه و سمنو، عکسها مال 29 اسفند هست برای همین هفت سین ناقصه، الان رفتم عکس بگیرم دوباره دیدم مهمونی باعث شده چیدمان شیرینیها خیلی قروقاطی شه و سبزه مون هم پژمرده شده، گفتم همین عکسای نیمه بهتر از این اشفتگی هست
با تشکر از ساجی که کمک موثری در پخت شیرینیهامون داشت


سه مدل شیرینی نخودی، سه اردی و بهشتی


برنجی در دو رنگ


گل مینا


پادرازی، گردویی و سیگارا





باقلوا

نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین 1394 ساعت 10:31 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

گاهی از خداوند چیزی میخوای و ناخوداگاه یهو یه اتفاقایی میافته، یه چیزایی پیش میاد که یه نشونه هست، نشونه اینکه یکی داره میگه من حواسم هستا،حواسم هست چی ازم خواستی فعلا اینو داشته باش تا بعد...
شایدم ما دلمون رو خوش میکنیم به این نشونه ها!!!
تو روزای تلخ هدیه گرفتن یه شکلات تلخ هم میتونه شیرین باشه
حالا یه چیزی بهم بخشیده شده که نمیدونم از داشتنش خوشحال باشم یا ناراحت!!! نمیدونم اخرش چی میشه اما من با کله رفتم تو دل خطر
امیدوارم که ختم به خیر بشه
هنوز دل و ذهنم یاری نمیکنه که بخوام زیاد بنویسم، که بخوام جور دیگری بنویسم، مینویسم و معذرت میخوام به خاطر سیاه مشقها فقط به خاطر اینکه دوباره رها نکنم
هان راستی دوماه رفتم سر کار تو مهر، قراردادی که بستیم خوب بود و 20 درصد میتونست به خاطر خوبی کار زیاد بشه یا به خاطر کیفیت کم کار کم بشه، تا اخر بهمن من کل قرارداد به اضافه 20% بابت کیفیت خوب رو گرفتم و خیالم راحت راحت بود، یهو دیروز بهم پیام دادن به عنوان پاداش دویست دیگه برات ریختیم... شنیدین میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری؟!؟!؟
خدامون خیلی بزرگه، انقدر بزرگ و رحیم و رحمان که کم تو رو زیاد میده، چطور میتونم از این خدا ناامید بشم
شکر

نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین 1394 ساعت 10:20 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

تو گذر روزگار و زمانه خیلیها میان، یه سری موندگار میشن، یه سری میرن، یه سری هستن اما نیستن و یه سری هستن که نیستن اما هستن!!!!
ادمهای رفتنی دیر یا زود میرن، انقدر زود از دل و روحت میرن که حتی فکر کردن بهشون هم برات سخته و بی حوصله ات میکنه
اونایی که هستن و بود و نبودشون مهم نیست هم که هیچ
اما ادمهای موندگار خیلی کمن، بعضیهارو به خاطر خودمون دوست داریم و نگهشون میداریم، بعضیها باهات یه کاری میکنن که نمیتونی نبودنشون رو تحمل کنی و به هر قیمتی سعی میکنی نگهشون داری
یه سری از موندگارها میرن، بعضیها به خواست خودشون، بعضیها به جبر زمانه و بعضیها جام عمرشون تموم میشه
موندگار ها موندگارن و همیشه عزیز حتی اگه بدترین بلاهارو سرت اورده باشن!!!!
اما امشب میخوام از موندگاری بگم که اسطوره شده برام، اسطوره عشق!!!!
مدتها بود فکر میکردم نسل عاشقها، نسل دوست داشتنهای عمیق، نسل محبتهای همیشگی منقرض شده اما این ادم به من ثابت کرد عشق هنوزم هست، هنوز هستن تو این دنیا ادمهایی که عاشق میشن و عاشق میمونن، بهم ثابت کرد هنوز نفس میکشن ادمهایی که دوست داشتنشون همیشگیه، تابع زمان نیست، تابع مکان نیست، تابع هیچی نیست جز دوست داشتن و معشوق حتی اگه معشوق سالها باشه که ترکت کرده باشه
امشب سالگرد رفتن عاشقیه که سالها در انتظار عشق رفته اش موند و در نهایت تو روزهایی که داشت درس عشق بهمون میداد پر کشید و به عشقش پیوست
هیچی در وصفش ندارم بگم، جز اینکه هر سال همینکه شب اول فروردین میشه ناخوداگاه بغض میکنم و یادش میافتم
اسطوره عشق و مهربونی جات خیلی خالیه، خیلی
امیدوارم رها باشی با رها
اسطوره عشق سالروز رها شدنت برای تو مبارک و برای ما پر از درد هست
شنیدم که هیچی برات مثل ایه الکرسی نبود، من امشب برای اروم شدن خودم و اسایش تو ایه الکرسی میخونم
یادت همیشه موندگار

نوشته شده در شنبه 1 فروردین 1394 ساعت 10:11 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

وارد وقت اضافه شدیم
تو لحظه هایی که میپرن تو هوا و جایی براشون نیست نه تو سال گذشته و نه تو سال جدید
بعد میگن بدبخت اونایی که 30 اسفند به دنیا اومد، بابا اونا لااقل 4 سال یه بار تولد دارن این بنده خداهایی که تو وقت اضافه به دنیا میان چی، کی براشون تولد بگیریم

هیچ حرف خاصی ندارم، این وقت اضافه ها کلی حرف دارن و هیچ حرفی ندارن
دلت کلی سکوت میخواد و کلی حرف
خودت بین خودت و خواسته هات میمونی
بگذریم
ترانه ماه و ماهی رو اگه گوش نکردید گوش کنید، متن شهر و اهنگ فوق العاده زیبا هستن
بین السالتون!!! رو خوب بگذرونید و سال جدید رو به خوبی شروع کنید
برای ما هم دعا کنید

نوشته شده در شنبه 1 فروردین 1394 ساعت 12:01 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

اخرین غروب اسفند 1393
یه سال دیگه گذشت و برای من دوسال!!! شاید حتی بیشتر
وقتی قول این پست رو به دوستان میدادم هدفم نوشتن از چیزهای دیگه ای بود ولی حالا ...بگذریم
امروز اخرین غروب 93 رو تو حیاط گذروندم و خوردشید رو بدرقه کردم برای رفتن و دوباره برگشتن در روزی نو، هفته ای نو، ماهی نو و سالی نو و شاید حتی عمری نو
شش ماه، شاید کمی بیشتر از اخرین پستم میگذره. وقتی بهش فکر میکنم باور کردنی نیست انگار سالها گذشته از حجم اتفاقاتی که افتاده شاید یه روزی... نه هیچ روزی در مورد همه اتفاقات این شش ماه نخواهم گفت
شش ماه گذشت و رسیدیم به اخر سال
اخر سالیکه میشه بهش به عنوان اول سال هم نگاه کرد
امشب همه چی تمام میشه و دوباره اغاز دوباره یه شروع
کی فکرش رو میکرد پارسال اینجور بگذره و کی میدونه فردا چی در انتظارمونه
کی میدونه سال دیگه سودابه ای هست که بخواد بنویسه از تولد و اخر سال و اول سالش
کی میدونه سال دیگه کجای این کره خاکی پر از ادمیزاد دنیا داره به کدوم سمت میگرده و میچرخه
سالهاست که بهار میاد و میره اما بهاری نیست، انگار فقط عدد سالهاست که عوض میشه و میگذره و میگذره
امیدوارم امسال پایانی باشه به بهارهای نیومده، به حضورهای رفته، به یادهای فراموش نشدنی، به لبخندهای زورکی
امیدوارم سال عروس برای همه پر از شادی باشه
پر از شور و نشاط
پر از سلامتی
پر از لبخند
پر از عشق و محبت و صداقت
پر از خوشبختی
پر از خدا
سال نو همگی مبارک
ها راستی شیرینی هامونم درست کردیم
عکسشون رو میذارم

نوشته شده در جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 06:12 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

رفتم پست جدید بنویسم گفتم خیلی بی چشم و رویی اینو ول کنی یکی دیگه بنویسی اومدم بنویسمش

روزی که عنوان این پست رو زدم یه جمله تو یکی از گروههای وایبرم فکرم رو درگیر کرده بود
یه ساعتی از روز ما بود، یک از دوستام اسیای شرقی داره دکترا میخونه، یکی اروپا، یکی کانادا و ما هم ایران
یه ساعتی بود که نفهمیدیم امروز  فردای اوناست یا ما دیروز اوناییم یا اوناییم یا ....
یهو ذهنم رفت سراغ این قراردادها، در یک لحظه یه ساعت میتونست هم امروز باشه هم فردا و شاید دیروز!!!!
دیروز و امروز و فرداهایی که دنبالشونیم برای زندگی کردن، دیروزهایی که از ذهنمون نمیرن، امروزهایی که به امید فرداها میگذرن و فرداهایی که فکر میکردم هرگز نمیان
با بحث اون روز گروه یهو یه چی مث بمب منفجر شد، دیروزها میتونن همون امروز باشن و فرداها هم میتونن امروز باشن پس چرا ما همیشه امروزمون در حسرت دیروز و امید فرداس درحالی که همش امروزه!!!
اووووووووووووووف
ذهن اشفته این روزهام بین این قراردادها هنوزم گیره

نوشته شده در سه شنبه 18 شهریور 1393 ساعت 11:05 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

به افتخار اولین بارون پاییزی امسال
چقدر هوا عالیه
چقدر حس و حالش خوبه
چقدر بوی زندگی جریان پیدا کرده
خیس شدن زیر بارون لذت بخش ترین حسی بود که میتونستم تجربه کنم تو این روزای سخت
خدا ممنونتم


نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 12:15 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

سرم داره میترکه
اخخخخخخخخخ
قرصها و داروها جواب نمیدن
اعصابم خورده
ناراحتم
کمی وجدانم هم درد میکنه
لطفا خواهشا، اقا من عصبانی هستم اما افسرده نیستم
دلیلی نداره چون وقتی بی اعصابم چیزی مینویسم افسرده باشم
این قضاوتا اخرش منو میکشه


نوشته شده در شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 11:18 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

یه وقتهایی هست که مثل ... تو گل میمونی
یه وقتهایی هست که میدونی گند زدی اما نمیتونی کاری بکنی
به وقتهایی هست که از همه چی و از همه کس میبری
یه وقتهایی پر از بغض میشی، پر از درد اما همه رو با یه لیوان اب قورت میدی و سکوت میکنی
یه وقتهایی یه ارزوهایی از دنیای روزانت بالاتر میرن و لبخند به لبت میارن
به وفتایی نیمه شبی میشه که نمیدونی دلت چی میخواد
نمیدونی دلت گریه و اشک میخواد یا بزن و برقص
دلت درس خوندن میخواد یا لمیدن و استراحت
دلت کوفت میخواد یا شاید زهر مار!!!
نمیدونم
یه وقتایی به قول دنی دقیقا لحظه ای که میخوای یکی باشه هیشکی نیست و درد اینجاس که اگه باشه هم باز اون مغز و دل وامونده حرف نمیزنه و چرت و پرت میگه
یه مگس سمج لعنتی تو تاریکی اتاق چسبیده به نور این لپ تاپ ما و هز ار گاهی به پرو پای ما میپیچه دلم میخواد همچی بزنمش که 4 تا مگس ازش بزنه بیرون
ادمی که یه هفته باشه شبی 4-5 ساعتم نخوابیده باشه ساعت 2 نصف شب بایدم بیاد چرت و پرت بگه دیگه
این پست رو بذارید به حساب اینکه شاید زبون دستام!!! باز شدو دوباره نوشتن تو وبلاگ رو از سر گرفتم
برای زهرا گفتم دلیل این سکوت رو امیدوارم اون سودابه جسور و نترس و بی خیال رخ بنمایانه تا باز هم نوشتن برام اسون بشه
ایشالله که الان  خواب ببینین نیاز به دست به اب دارید و بیدار شید منو در این بیداری همراهی کنید
هان راستی 5 شنبه کله سحر داریم میریم مشهد، سفر زنونه میباشد
میترسم برگشتیم تا یه هفته مجبور باشیم خونه تمیز کنیم

پ.ن 1 : هر بار میام وبلاگ یادم میاد که فرار بود دستور دلمه و شیرینی پفکی رو بگم ولی افتاد تو روزهای بدی و گذشت، بسی شرمنده میم و سمی هستم

پ.ن 2: یونیک جانم امیدوارم کنکورت رو عالی داده باشی
منتظر خبرهای خوبت هستم

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 12:56 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

اکنون و همین لحظه ای که دارم مینویسم یک عدد وروره جادو نشسته بغل گوشم و هی غر میزنه ابجی توروخدا عروس شوووووووووووووو
ابجی اگه عروس شی من میرم لباس جینگیله مستون خواهر عروسی میخرم
ابجی اگه عروس شی با عروس میام ارایشگاه میگم خواهر عروسی ارایش کنه
ابچی اگه عروس شی من میشم خواهر عروس، همه کاره مجلس
ابجی اگه عروس شی هرچی قر بدم هیشکی هیچی نمیگه میگن خواهر عروسه
ابجی اگه عروس شی....

و این است دلایل خواهر ما برای یک ساعت التماس مبنی بر اینکه توروخدا عروس شو!!!!

نوشته شده در شنبه 28 تیر 1393 ساعت 11:45 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

مولانا تو دفتر اول مثنوی معنوی یه مثنوی دارن که زیبایی عشق رو بیان میکنه، یه بیت از اون میگه

علت عاشق ز علتها جداست /// عشق اصطرلاب اسرار خداست

امشب ماه عسل تکرار برنامه احسان و سولماز رو داد، عشق زیبایی که مدتهاست فکر میکردم دیگه تو دنیای ما و تو ادمهای دنیای ما پیدا نمیشه، گم شده، چالش کردیم
انقدر غرق خودخواهیها و ظواهر شدیم که یادمون رفته خداوند چیزی به نام عشق رو افریده تا باهاش به اوج برسیم، به اوج داشتنها، لذتها، ارامشها و ....
وقتی دستهای گره خورده این دو نفر رو دیدم حس کردم یه سیال اروم و ملایم از قلبم روون شد و به سمت همه اعضای وجودم رفت و ارامش عجیبی رو به تک تک اعضا هدیه کرد
از صمیم قلب امیدوارم برای همه زندگی پر از این سیال اروم باشه و اوج ارامش رو تجربه کنید

......................................................................................................

ساعت 12.40 دقیقه بود که همزاد اس داد بیداری یا نه، وقتی گفتم بیدارم بهم زنگ زد!!! به نظرتون چه اتفاقی افتاده بود؟ هیچی همزاد لنگ ظهر رفته بود خیابون و در بلبشوی لیست خریدها ادرس رو فراموش کرده بود و گم شده بود
داداش بعضیهام که همزاد منو ول کرده رفته سر کار واقعا که
هیچی دیگه اسم فروشگاهی که میخواست گفت بنده هم که یک تهران شناس معروف رفتم تو گوگل و ادرس گرفتم خخخخخخخخخخخخ حالا دو نفر همزاد که تهران رو مثل کف دستشون و فقط به همون وسعت بلدن گیر هم افتادن
همزاد میگه از فلان کوچه بالاتره؟ من هم که فقط یه نقشه و چندتا اسم جلومه میگم این دیگه کجاس، بلاخره بعد از کلی چپ و راست و اینا بلاخره همزاد فهمید که چقدر از مسیر دور شده و راه رو پیدا کرد
این بود سرنوشت دو نفر همزاد که از تهران فقط ولیعصرش رو بلدن

...............................................................................................
امشب شب احیاس، اولین احیا
باور دارم که خداوند تو این شبها حتما و قطع به یقین ارزوهارو براورده میکنه، باور دارم اگر از خدا خیر بخوایم بهمون میده
امشب به یاد هم باشیم و به یاد اونهایی که سرپناه ندارن، حامی ندارن، عشق ندارن، ارامش ندارن، مریض دارن
به یاد همه محتاج ها

.............................................................................................
بعد از مدتها 
سلـــــــــــــام
جواب پیامهارو فردا انشالله میدم




نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 06:45 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

یه جوریم
یه جوری که نمیدونم چجوره
پوووووووووووف
از اون وقتاس ها

نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 01:48 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

دارادادااااااااااااااااااام
بازگشت غرور افرین خودم رو تبریک عرض میکنم
اقا ما یکی دوروزی مشهد بودیم و جمعه عصر برگشتیم
از دلیل رفتن و اینا شاید در یک فرصت دیگه صحبت کردم فعلا بریم سراغ روز برگشتن
هفته پیش واسه ساعت 10 شب بلیط گرفته بودیم با قطار بیایم که چهارشنبه فهمیدیم جناب فرهاد، پسر عموی گرامی هم با خانواده تشریف میارن جغتای
هیچی دیگه مام دوتا بلیط کنسل کردیم منو عمه با اونا بیایم
فرهاد یه پسر خوردنی و ملوس به اسم ارشیا داره که حدودا 4 سالشه
در این پست ماجراهای منو ارشیا رو میخوام بیان بگم
فرهاد اینا اومدن دنبالمون رفتم بیرون سلام و احوال پرسی که یهو دیدم یکی از تو ماشین داره بال بال میزنه، رفتم و سلام احوال پرسی بچه همچین با محبت سلام کرد که ما دلمان رفت
سوار که شدیم یه ذره خجالت میکشید یکی دوبار من حرف زدم همچین خلاصه جوابم رو داد و بعد از 5 دقیقه زبون باز کرد و یهو برگشت سمت منو کلی حرف زد و خاطره میگفت
فسقلی برگشته به من میگه خاله ما دیشب که دریا بودیم یه ماشین می اومدم رانندش دقت نمیکرد، اصلا چیییییییییییییییییی بگم 
ورپریده نمیدونه با این شیرین زبونیاش چه به سر دل من میاره
هیچی دیگه کم کم با هم دوست شدیم و شروع کردیم به بازی کردن
از کباب پز و کلاغ پر و اینا بگیر تا قلقلک بازی
یهو بچه یادش اومد که بازی دیگه هم میشه کرد، اومده به من میگه ببین دوس جون تو بچه باش من مامان، برات شیر میریزن تو شیشه میدم بخوری
بهش میگم من شیشه شیر دوس ندارم میگه باید بخوری قوی بشی مامان جان
به ما شیشه داد خوردیم بعد دوتا انگشت فسقلیش رو باز کرده میگه مامانی ببین عمو مهدی اومده برات شکلات هم خریده
کلا توهم زده بود دیگه کلی بازی کردیم، در نهایت من بهش گفتم مامانی من خوابم میاد...وروجک میگه مامان جان انگشتت رو اینجوری بذار تو دهنت بخواب(خودش بچه بود شستش رو میکرد دهنش میخوابید)
خلاصه کلی خندیدیم، بازی کردیم
محکم منو بغل کرده میگه قربونت برممممممممممممم من دلم همین الان برات تنگ شده فداااااااااااااات شم
رسیدیم خونه اونا رفتن خونه دایی اینا منم اومدم خونمون، ساعت 1 نصفه شب دیدم دارن در میزنن، بقیه همه خواب بودن رفتم چک کردم میبینم داییه که ارشیا به بغل اومده دم در میگه نصف شبی گیر داده گریه که منو ببرین پیش دوستم منم خوااااااب خواب
قربونش برم هنو یه روز نیست ندیدمش دلم براش لک زده
شاید این لحظه ها برای شما خیلی جذاب نباشه اما برای من بعد از شاید ماهها لبخند و ارامش رو داشت

نوشته شده در یکشنبه 8 تیر 1393 ساعت 08:56 ق.ظ توسط سودابه نظرات |

دندان درد خر است
از چونه تا شقیقم تیر میکشه
اصلا نمیدونم کدوم دندونمه از شدت درد زیاد

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر 1393 ساعت 11:44 ب.ظ توسط سودابه نظرات |

اسطوره تمام شد
تو وبلاگ قصد حرف زدن از کتابی رو ندارم
اما اسطوره برای من با شعر عالی اول موندگار شد



"دیدی که سخت نیست...تنها بدون من؟
دیدی که صبح می شود...شبها بدون من؟

 

این نبض زندگی...
بی وقفه می زند...!
فرقی نمی کند...
با من....بدون من...!

 

دیروز گرچه سخت...
امروز هم گذشت...
طوری نمی شود...
فردا بدون من..."!



نوشته شده در یکشنبه 1 تیر 1393 ساعت 10:15 ق.ظ توسط سودابه نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak